زندگی من و بابازندگی من و بابا18 سالگیت مبارک
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه پنجاه و سوم

عزیز دل مادر داریم به روزای پایانی این دوره هم نزدیک میشیم ..... روزای پر از امید من .... مثل هر ماه  
20 اسفند 1391

نامه پنجاه و دوم

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !  آنگاه که مهر می ‌ورزی ؛ مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می کند پس خود را گناهکار مبین !  من عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت !  من خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر ! پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند !  پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش که این روح توست که با مهربانی آرام می گیرد !  خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ؛ ...
20 اسفند 1391

نامه پنجاه و یکم

سلام عزیز دل مامان عزیزی که هر ماه انتظار اومدنت رو میکشم و هرماه هم امیدوار به نتیجه دادن این انتظار گلکم اخر این هفته رفتیم تهرون ..... تا هم سری به عموی بابا که بیمارستانه بزنیم هم اینکه بریم تولد دختر عمه هات مائده و فائزه خیلی خوش گذشت و جای تو واقعا خالی بود اخه همه نی نی داشتن جز من بگذریم برگشتن از تهرون بابایی پشت چراغ قرمز برام گل نرگس خرید .... اخه من عاشقشونم و بابات هم عاشق گل خیلی بابایی رو دوستش دارم اینم عکس گل نازم ...
12 اسفند 1391

نامه پنجاهم

یه حسهایی هست که نمیفهمی از کجا شروع شده و به کجا قراره ختم بشه یه حسهایی هست که دوست داری داشته باشی و از داشتنشون شرم میکنی یه حسهایی هست شیرین  ولی  اگه خیلی مزه مزه اش کنی میشه تلـــخ   تلـــــخ یه حسهایی هست که مثل موریانه  شروع میکنه به خوردن اجزای ذهنت و کلونی میسازه واسه خودش یه حسهایی هست که باهاشون گیجی  خیلی گیـــــــــــــــــــــــــج   و الان من از اون حسها دارم از اون خوابها از اون لحظه های سردرگمی میدونم اینا الان به تو عزیز دلم هیچ ربطی نداره  ...... ولی خب میدونم که یه روزی درگیرش میشی اونوقت میشی مثل الان مامانت
9 اسفند 1391

نامه چهل و نهم

سلام عزیز دل مامان مامانت یه خواب دیده ............ یه خواب خیلی خوب مریمی برای من از اون دنیا تبرکی اورده بود دلم واسش خیلی تنگ شده بود ........ خوابش یه کم ارومم کرد ........... ایکاش میدونستم که باید چیکار کنم ....... صبح دلم میخواست تبرکی که اورده بود تو کیفم باشه
28 بهمن 1391

نامه چهل و هشتم

دیروز با یکی از  دوستای دانشگاهم  چت میکردم بهم میگفت الی مادر شدن خیلی خوبه هاااااااااااا ............. خیلی حس قشنگیه منم گفتم اره میدونم ........... ولی مادر نشدن خیلی سخته اونم پرسید: یعنی چی؟!!!؟؟؟ ****************************************** دل نوشت 1: انگار دارم میزنم به سیم اخر دل نوشت 2: شبا خواب میبینم که دارم به همه میگم که ما نمیتونیم تو رو بیاریم
28 بهمن 1391

نامه چهل و هفتم

حسرت که نـــه ......... غبطه میخورم     مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی زحمت ودردسر بسته می شود تا شنبه ی آینده اداره ای   مادر که می شوی نویدِ دو روز با پسرک بودن ،اینقدر برایت انرژی می سازد که تمامِ اتفاقاتِ زردِ هفته گم می شوند جایی که حتی اگر تلاش هم کنی پیدایشان نمی کنی مادر که می شوی حتی اگر عصر چهارشنبه به یمن ترافیک بی دلیلِ ماه های آخرِ سالِ تهران خیلی دیر به خانه برسی، به راحتی می توانی...
24 بهمن 1391